
من نمی آیم به هوش از پند ، بی هوشم گذار بحر من ساحل نخواهد گشت ، در جوشم گذار گفتگوی توبه می ریزد نمک در ساغرم پنبه بردار از سر مینا و در گوشم گذار از خمار می گرانی می کند سر بر تنم تا سبک گردم سبوی باده بر دوشم گذار کرده ام قالب تهی از اشتیاقت ، عمرهاست قامت چون شمع در محراب آغوشم گذار گر به ه...
ادامه مطلب