وقتی میگویم دوستت دارم
نمیدانم,
منتظر بوسه باشم یا شلاق؟
چشم به راه بغل باشم یا تیپا؟
وقتی بگویم دوستت دارم
یعنی که باز, پروانه ای پیله ی صبرش را
به اشتیاق شقایق باز کرده است ...
یعنی گنجشکی
از کنار جویبار زندگی
برای جوجه های احساس من
دانه ای به ارمغان آورده ست ...
وقتی میگویم : دوستت دارم
جمله که نیست
آیت و معجزت جاوید منست
مومن شو ای زن
وگرنه مرا این فریسیان فربه
به سنگ گران پاسخ میدهند ...
وقتی میگویم
عاشقت شده ام
دنبال تفسیر و فلسفه نباش
رواقیان همه بر دار سوالند
و شکاکیون همه در زندان تردید
هنوز نشنیده ام
هیچ فیلسوفی در جهان , زنی را در آستانه ی اشتیاق بغل کرده باشد
وقتی میگویم دوستت دارم ...
یعنی سرودن رسالت منست و
بوسیدن وظیفه ی تو
جز سرودن و بوسیدن
راه سومی نیست برای ما
وگرم هست
از آتش فنا و سردابه ی مرگ میگذرد ...
تو در تک تک این کلمات خیره شو
و خدا را بر این چشمان خیس
شاهد بگیر
میان ما جز سرود و خواهش
چه بوده است
که به برزخ بغض و دوزخ دوری نرسیده باشد؟
دوستت دارم یعنی
زمین خیس دیدگان من
قالیچه ی قدمهای توست
دست تو که مال من نباشد
لبان تو که مرا نبوسند
چشمان تو که مرا نجویند
پشت پا میزنم به این کره ی خاکی
که زباله دان تاریخ
و قتلگاه شاعران است ...
وقتی میگویم دوستت دارم
فهمیدنش چندان دشوار نیست
کافیست که دانه ی همین لوبیا را
به خاک و آفتاب و آب بسپاری
و به تماشای معراجش بنشینی ..
کافی ست دل به دریا بدهی
و شقیقه های مرا ببوسی
که نقره فام ایام دوری اند ...
وقتی میگویم
دوستت دارم
یعنی من نیز از وارثان سخاوت گندمم
یعنی تو نیز , شایسته ی تاج کلمات منی
که بر سر بگذاری
و بر مردمان چشم من خدایی کنی
.
.
.
حالا برگردیم به ابتدای این شعر
ای سرو قباپوش غمگین
ترا
دوست دارم ...
آیا از این آتش فروزان تمنا
پرتویی هر چند لرزان
در دل تو نیست یا هست ؟
شعر از مهرداد جمشیدی ( مانا )
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیپور