خرید بک لینک

درباره سایت

نقطه سر خط

امکانات وب

توی دوران سربازی یه دوستی داشتم اسمش کیوان بود کیوان پسر وفق پذیری بود با همه ارتباط برقرار میکرد و با هر کسی شبیه خودش بود و به طبع ارتباطش با کادری ها و فرمانده هم خوب بود یعنی کاریزمای اینو داشت که اونارو بخندونه و به چیزی که میخواست برسه

بارها با هم در این مورد گفتگو داشتیم اون میگفت که من با خنده دیگران رو توی شرایطی قرار میدم که اون خواسته ای که دارم رو انجام بدن

من بهش میگفتم که من نمیتونم اصلا مثل تو باشم و حتی فکر اینکه بخوام در مورد چیزی غلو کنم و برای رضایت کسی ظاهر سازی کنم و به اصطلاح چاخان بارش کنم فکرمو آزار میده

اون راست میگفت وقتی به آدم ها چیزی رو که دوست دارن بشنون رو بگی یه جورایی خودشون رو ول میکنن و افسارشون رو به دستت میدن

اما به نظر من اینکار کار درستی نیست

توی محل کارمون وقتی صاحب کارمون میاد بچه ها میچسبن به کار و وقتی نیست، شده که بخوابند

این طور رفتار کردن باعث عصبی شدنم میشه و توی شخصیت خودم نمیبینم که بخوام اینجوری رفتار کنم

گر چه خیلی وقتا هم شرایطی پیش میاد که آدم مخالف چیزی که بهش باور داره عمل میکنه

زندگی همیشه باورهای آدم رو به چالش میکشه...

برچسب: نویسنده: یونا اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 23:25

صفحه بندی