امشب سر کار بودم نسترن باهام تماس گرفت و ازم خواست تا ببینمش
چند سالی از آخرین دیدارمون میگذشت
نمیدونم چرا وقتی با نسترن هستم دست و پاهام میلرزه
خودم نیستم چون نمیتونم اون چیزی رو که میخوام بهش بگم و فقط صبوری میکنم و میزارم اون صحبت کنه
حال و روز خوبی نداشت دلم براش سوخت
بهم ریخته بود اونطور ک خودش میگفت یه قرض خواب آوره قوی مصرف میکرد
مثل همیشه نبود امیدوارم خدا بهش کمک کنه
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیپور