یه نکته بگم در مورد مسیح علینژاد و کلا ساز و کار اینجور آدم ها
دیشب توی یوتیوب یکی از برنامه هاش رو دیدم در مورد یکی از اظهار نظر های آیت الله خامنه ای بود که توی ویدیو میگفت رهبر گفته اموزش زبان انگلیسی توی مدارس کار ناسالمی هست و بعدش یه سری انیمیشن ساخته بودن که آقا رو تخریب و مسخره میکرد...
پیشنهاد میکنم قبل از خوندن ادامه مطلب این کلیپ رو لینکش رو میزارم ببینید تا بعد توضیح بدم
http://www.aparat.com/v/nNdzc
خب همونطور که دیدید اونا اصل حرف رو براتون نمیارن یه تیکه از حرف رو برمیدارن تفسیر به رای میکنن و شروع میکنن به تخریب طرف مقابل اگر شما در شان و شعور خودت میبینی که اینطوری ناآگاه باشی و هر چی بهت گفتن مثل احمق ها قبول کنی که حرفی نیست و بحث تمام اما اگر اینطور ک گفتم نیست پس سعی کنید صحت موضوع رو خودتون بررسی کنید
حرف اصلی رهبر این بود میتونید برید هم سخنرانیش و هم متن سخنرانیش رو ببینید ایشون فرمودند که توی مدارس فقط زبان انگلیسی درس ندید میتونید در کنار انگلیسی زبان های دیگری مثل اسپانیولی رو هم تدریس کنید و .... که واگذار میکنم به خودتون تا برید و تحقیق کنید
توی اینستا پست گذاشتن با یه عکس به این مضمون که عاطفه رجبی سهاله شونزده ساله بعد از تجاوز قاضی و زندانبان توسط قاضی به جرم زبان تند اعدام شد امروز سالگردشه ملت نزارید جرم و جنایات این رژیم فراموش بشه برید سر مزارش و براش فاتحه بخونید ...
خیلی ساده خیلی ها تحت تاثیر قرار میگیرن و بدون اطلاع از اصل ماجرا شروع به فحاشی میکنن
اولا که اصل این نوشته مشکل داره... اول اینکه زندانبان بخش خانوم ها زنه و نمیتونه قاعدتا تجاوزی صورت گرفته باشه دوما اصلا با عقل این مسئله جور در نمیاد که قاضی یا زندانبان بهش تجاوز کرده باشند آدم عاقل از خودش میپرسه چطور؟ کی و کجا این اتفاق افتاده مگر زندان مکانه که برن اینکارو انجام بدن؟
دوما اینکه گفته به جرم زبان تند خودش یه شیطنتی توش هست آدمی ک عاقل باشه شک میکنه و حداقل برای آگاهی بیشتر حتما تحقیق میکنه
اصل موضوع اینه اگر پرونده رو بخونید متوجه میشید که این دختر سه بار به جرم زنای نحصنه دستگیر شده بود و هر سه بار با صد ضربه شلاق آزاد شده بود و در ازای رابطه از طرف پول میگرفته دفعه چهارم طبق قوانین اعدام میشه
در مورد سن هم بگم که مادر ایشون فوت کرده بوده و پدرش هم زمان اعدام حضور نداشته و بعدا مدارکی میارن که سنش شونزده سال بوده گرچه عکسی که از ایشون گذاشتن که مربوط به سال ۷۹ بود چنین چیزی رو نشون نمیده که ۱۲ سالش باشه چون سال ۸۳ اعدام شد
یه سری حرف های دیگه هم میزنن که طبق قانون اسلام دختره باکره رو شب قبل از اعدام بهش تجاوز میکنن چون دختره باکره میره بهشت
این حرف رو اگر به مرغ پخته بگی خندش میگیره هیج جای قانون ما و اسلام اینجور چیزی گفته نشده ولی متاسفانه خیلیا تحت تاثیر این خزعبلات قرار میگیرن و بازم هم تاسف چون کسایی هستن که خودشون رو روشنفکر قلمداد میکنن
این داستان رو هم بخونید خیلی جالبه
حکایت کرده اند که مردى گنجشکى شکار کرد، در راه خانه، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت: در من فایده اى، براى تو نیست. اگر مرا آزاد کنى، تو را سه پند مى گویم که هر یک، همچون گنجى است و اگر هر سه را به کار بگیری خوشبخت شوی که هر سه ی این پندها راز خوشبختی انسان است. دو پند را وقتى در دست تو اسیرم مى گویم و پند سوم را، وقتى آزادم کردى و بر شاخ آن درخت نشستم، مى گویم. مرد با خود اندیشید که سه پند از پرنده اى که همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است، به خوردن گوشت او مى ارزد. پذیرفت و به گنجشک گفت که پندهایت را بگو.
گنجشک گفت : پند اول آن است که آنچه از دستت رفت بر آن افسوس مخور؛ زیرا اگر آن نعمت، حقیقتا و دائما از آن تو بود، هیچ گاه زایل نمى شد. پند دوم آن که سخن محال باور مکن و از آن درگذر .
مرد، چون این دو پند و نصیحت را از گنجشک شنید طبق وعده، گنجشک را آزاد کرد. پرنده کوچک پرکشید و بر درختى نشست. چون خود را آزاد و رها دید، خنده اى کرد.
مرد گفت: پند و نصیحت سوم را بگو! گنجشک گفت: اى مرد نادان، زیان کردى! در شکم من دو گوهر گرانبهاست که هر یک بیست مثقال وزن دارد. تو را فریفتم تا از دستت رها شوم. اگر مى دانستى که چه گوهرهایى نزد من است، به هیچ قیمت، مرا رها نمى کردى.
مرد، از افسوس و حسرت، نمى دانست که چه کند. دست بر دست مى مالید و خود را ناسزا مى گفت. به گنجشک گفت اگر پیش من برگردی تو را عزیز می دارم و دانه و آب فراوان به تو می دهم.
گنجشک گفت من رفتم، منتظر پند سوم مباش!
مرد رو به گنجشک کرد و گفت : تو وعده دادی و حالا آخرین پندت را بگو.
گنجشک گفت: تو دو پند قبلی مرا فراموش کردی! مرد ابله !با تو گفتم که اگر نعمتى را از کف دادى، غم مخور؛ اما اینک تو غمگینى که چرا مرا از دست داده اى. نیز گفتم که سخن محال و ناممکن را نپذیر؛ اما تو هم اینک پذیرفتى که در شکم من گوهرهایى است که چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم که چهل مثقال، گوهر با خود حمل کنم !؟ پس تو لایق آن دو نصیحت نبودى و پند سوم را نیز با تو نمى گویم که قدر آن نخواهى دانست. این را گفت و در هوا ناپدید شد.
خلاصه که حرف محال را باور نکن و فکر کن و هر چیزی رو به راحتی باور نکن ...
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیپور